پایان سخن...
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۳  

دیدی پایان سخن ،پایان من هم هست؟...

...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۸  

ملافه را به جای جانماز روی زمین پهن کردم و زانو زدم ، سرم را پایین می اندازم و اشک هایم ملافه را خیس میکند ، به سجده می روم...

بعد یادم می افتدبیش از پانزده سال است که نماز نخوانده ام ...

از خیلی وقت پیش ذکرش را فراموش کرده ام ، ولی مهم نیست ...من همان چیزهایی که یادم مانده می خوانم... لا الله الا الله ...محمد رسول الله...

حالا میبینم بابا اشتباه کرده...خدایی هست...همیشه بوده...اینجا می بینمش...

در چشم مردمی که توی این راهروی نا امیدی هستند ...

خانه ی راستین خداوند اینجاست...

در اینجاست که هرکس خدا را گم کرده باشد پیدایش می کند...

نه در آن مسجد سفید با چراغ های درخشان الماس گون و مناره های سر به فلک کشیده ...

خدایی هست ... باید باشد... باید باشد...

                                                        و حالا من نماز می خوانم....

                                                                              بادبادک باز-ص٣٩٠

پ.ن:هنوز اگزیستانسیالیسم ها هستند...هنوز....


کلمات کلیدی:
 
هنوز ...
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٩  

تا وقتی کور بود ، صمیمی هم بود ...

همین که بینا شد پرده ها هم از آسمان تا زمین کشیده شد...

همه ی" تو " ها "شما " شدند ...

کار" تو" اما از" شما " هم گذشته ...

.

.

.

پ.ن : باید تو رو پیدا کنم ، شاید هنوزم دیر نیست

       تو ساده دل کندی ولی، تقدیر بی تقصیر نیست


کلمات کلیدی:
 
بهار...
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٧  

نرم نرمک میرسد اینک بهار ...

خوش به حال روزگار ...

سال نو ت مبارک ...


کلمات کلیدی:
 
گسست ...
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٤  

گفت : پایان سخن ، پایان من است ... تو که انتها نداری ...

خواستم بگویم : تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن...

یادم آمد که خودم چند روزیست که باربر بسته و آمده ام ...

تقابل اجبار و اختیار وقتی عرف آتش افروز معرکه میشود ، چه دیدنی ست...

... آه...

چه خوب که خدا همیشه هست ...


کلمات کلیدی:
 
...
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱  

خداوند همیشه جاییست که ایمان است ....


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥  

چه زود دیر میشود ...


کلمات کلیدی:
 
تعهد...
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٠  

دیروز عقد کردند... بعد ٨ سال ... اون موقع ها دوم دبیرستان بودیم...

بالاخره رضایت خانواده هاشونو گرفتن ...

        یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب

                  کز هر زبان که میشنوم نا مکرر است ....


کلمات کلیدی: