ملافه را به جای جانماز روی زمین پهن کردم و زانو زدم ، سرم را پایین می اندازم و اشک هایم ملافه را خیس میکند ، به سجده می روم...
بعد یادم می افتدبیش از پانزده سال است که نماز نخوانده ام ...
از خیلی وقت پیش ذکرش را فراموش کرده ام ، ولی مهم نیست ...من همان چیزهایی که یادم مانده می خوانم... لا الله الا الله ...محمد رسول الله...
حالا میبینم بابا اشتباه کرده...خدایی هست...همیشه بوده...اینجا می بینمش...
در چشم مردمی که توی این راهروی نا امیدی هستند ...
خانه ی راستین خداوند اینجاست...
در اینجاست که هرکس خدا را گم کرده باشد پیدایش می کند...
نه در آن مسجد سفید با چراغ های درخشان الماس گون و مناره های سر به فلک کشیده ...
خدایی هست ... باید باشد... باید باشد...
و حالا من نماز می خوانم....
بادبادک باز-ص٣٩٠
پ.ن:هنوز اگزیستانسیالیسم ها هستند...هنوز....
