life is life

ی تک درخت خشکیده تو برهوت کویر....

نا امید از حضور قطره ای باران...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۱ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط سمیه مولائی نظرات () |

کندن...

بریدن...

رها کردن...

ترک کردن...

توانتستن...

درد کشیدن...

صبوری کردن...

...و مردن!!!!

.............و تولد آزادی تو...تولدی دیگر برای تو....بااااااااال بگشا و پرواز کن...

عقاب تیز بال آسمان بزرگ!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٧ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط سمیه مولائی نظرات () |

زندگی بدون عشق هیچ معنی نداره...ولی انگار دوره شیرین ها و خسرو ها گذشته...دیگه فقط لیلی ها موندن و مجنون ها...
دیگه حتی شازده کوچولو هم به گلش تعهدی نداره...فکرشو بکن..!!!

 

پ.ن: می خواهم آب شوم در گستره ی افق،آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط سمیه مولائی نظرات () |

کنباز هم روزها کش دار شده...باز هم آفتاب سرد شده و برف  تب کرده و ماه تاریک شده

و آسمان سیاه و دریا خون ...

....

و من غمگین ...

خسته شدم از این همه....

خسته شدم از این همه تحمل...

.

.

.

هوا خواه توام جانا و می دانم که می دانی...

که هم نا دیده میبنی و هم ننوشته می خوانی...

 

 

پ.ن: به ی گره غیر امید بخش که میرسی باید back trackکنی...گذشته از اون مسئله ی NP-COMPELETEکه جواب نداره....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٧ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط سمیه مولائی نظرات () |

زیبا ترین حرفت را بگو...

شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگویند ترانه ی بیهوده میخوانید-

چراکه ترانه ی ما

ترانه ی بیهودگی نیست

چراکه عشق

حرفی بیهوده نیست

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید

بخاطر فردای ما اگر

بر ما ش منتی است

چراکه عشق خود فرداست

خود همیشه است

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٤ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط سمیه مولائی نظرات () |

این روزها فقط تحمل می کنم...

زمان  جه سنگین و کشدار شده...

کاش می شد از زندگی هم مرخصی گرفت...

 

پ.ن:پایان سخن پایان من است تو که انتها نداری...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط سمیه مولائی نظرات () |

از وقتی که رفته ای ، تمام روز های نبودنت را در روزشمار آبی ام دایره ی قرمز کشیده ام...

هر طلوعی که غروب می کند یک دایره ی قرمز...

وباز طلوعی دیگر...

در انتظار آمدنت...

....آبی ترینم ... مهربانم...میان این همه دایره ی قرمز بیتابم...

...کدام روز آمدنت را به سپاس خواهم نشست

تا ازهمه ی این دایره های قرمز بادبادکی بسازم که آنقدردور شود تا در آبی آسمان گم شود...

کدام روز خواهی آمد...؟؟؟

دیگر حتی طلوع را هم دوست ندارم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٥ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط سمیه مولائی نظرات () |

دلتنگم...

دلتنگ تو...

.

.

.

لعنت به این زندگی...!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٤ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط سمیه مولائی نظرات () |

Design By : Night Melody